خرید بک لینک

111. Tu sais, ma femme que je croyais si douce et si calme, eh bien, en réalité, c’est de la dynamite.

- quand tu t’en es- tu aperçu ?

- lorsque je l’ai laissé tomber.

مي داني ، زنم كه خيال مي كردم خيلي ملا يم و آرام است در واقع ديناميت است.

- چه وقتي متوجه اين مسئله شدي؟

- زماني كه ولش كردم كه روي زمين افتاد.

112.- Alors, demande un jeune homme à sa dulcinée, que pensent tes parents de nos projets de mariage ?

- Eh bien, papa n’a encore rien dit et maman attend de savoir ce que pense papa pour pouvoir dire le contraire.

مرد جواني از معشوقش مي پرسد: - خوب ، پس والدينت درباره ازدواج ما دو تا چه نظري دارند؟

- راستش بابا هنوز چيزي نگفته است و مامان منتظردانستن رأي باباست تا بتواند ضد آن را بگويد.

113. Un jeune homme aonce à un de ses amis :

- je viens de me fiancer avec une jeune fille qui est en relation avec les meilleures familles de la ville.

- Félicitations. Et que fait –elle comme métier ?

- Employée au téléphone.

مرد جواني به دوستانش اعلام مي كند:

- من با دختري كه با بهترين خانواده هاي شهر در ارتباط است نامزد كرده ام.

- تبريك مي گويم . و دختر خانم به چه شغلي مشغولند؟

- تلفنچي

برچسب: لطیفه,لطیفه های خنده دار,لطیفه و عمر,لطیفه گودرزی,لطیفه سریال,لطیفه خنده دار,لطیفه های خنده دار کوتاه,لطیفه شیرینی,لطیفه های بی تربیتی,لطیفه های خنده دار جدید, نویسنده: باران صمیمی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 7:30

صفحه بندی